۱۳۹۳ شهریور ۱۵, شنبه

سخنی با همدلان

دوستان وهمدلان گرامی
ارسال پیام و نظرات شما عزیزان باعث دلگرمی و هرچه بهتر شدن وبلاگ بشارت و نجات خواهد شد در سایه برکات عیسی مسیح شاد باشید.

اسامی خدا در کتاب مقدس - آدونای



خدا به طرزی مخصوص و از طريق اسامی اش، خود را در کتاب مقدس آشکار می‌نماید.

آدونای، صاحب یا مالک

"آدونای" نام دیگری است که خدا بوسیلۀ آن خود را به ما نشان می‌دهد. این نام حدوداً سیصد مرتبه در عهد عتیق به چشم می‌خورد. واژۀ آدونای به معنی مالک یا صاحب می‌باشد و نشان می‌دهد که خدا مالکِ هر انسانی است، به همین دلیل ما مدیون هستیم که کاملاً از او اطاعت کنیم. قابل توجه است که هر دو واژۀ اِلوهیم و آدونای فرم جمع دارند. البته در عهد عتیق واژۀ آدونای اغلب به شکل مفرد و برای اشاره به انسانها بکار برده شده است.

اما یکبار نیز در مزمور صدو دهم، آیۀ ۱ واژۀ آدونای به شکل مفرد برای اشاره به خداوند بکار رفته است. کلام خدا می‌فرماید: "یَهُوَه به خداوندِ من گفت به دست راست من بنشین، تا دشمنانت را پای انداز تو سازم". به عبارت دیگر: "یهوه، به آدونای من، گفت به دست راست من بنشین تا دشمنانت را پای‌انداز تو سازم". در اینجا سؤالی پیش می‌آید که واژۀ آدونای در آیۀ ذکر شده به کدامیک از سه شخصیت الوهیت اشاره دارد. با مطالعۀ انجیل متی فصل بیست و دوم، آیات ۴۱ تا ۴۵ می‌فهمیم که واژۀ آدونای در مزمور صد و دهم آیۀ ۱ به شخص عیسی مسیح اشاره دارد. کلام خدا می‌فرماید: "عیسی از آن فریسیانی که اطراف او ایستاده بودند پرسید، عقیدۀ شما دربارۀ مسیح چیست؟ او فرزند کیست؟ آنها جواب دادند، او فرزند داود است. عیسی از آنها پرسید، پس چطور است که داود با الهام از جانب خدا او را خداوند می‌خواند؟ زیرا داود می‌گوید، خداوند به خداوندِ من گفت، بر دست راست من بنشین تا دشمنان تو را زیر پاهای تو قرار دهم. او چطور می‌تواند فرزند داود باشد در صورتی که خود داود او را خداوند می‌خواند؟" (انجیل متی فصل بیست و دوم، آیات ۴۱ تا ۴۵)

داود وقتی با الهام از روح‌القدس دربارۀ مسیح صحبت می‌کند، آدونای را به شکل مفرد بکار می‌برد در حالی که همانطور که گفتیم آدونای فرم جمع دارد.

اسامی خدا در کتاب مقدس – اسم "يَهُوه"


خدا در کتاب مقدس، با بکار بردن اسامی مختلف، خود را به ما آشکار و توصیف نموده است. هر یک از این اسامی، به نوعی شخصیت خدا را برای ما بیان می‌کند. اکنون ما از طریق نام "یَهُوه" که یکی دیگر از اسامی خدا است با او آشنايی بیشتری پیدا می‌کنیم.

اسم یَهُوه – من هستم

کلمۀ یَهُوه، از یک کلمۀ عبری به معنی "بودن" یا "وجود داشتن" گرفته شده است. وقتی که خدا موسی را برای رهبری قوم اسرائیل جهت خروج از مصر خواند، او از خدا درخواست کرد که نام خود را آشکار سازد. موسی این درخواست را کرد تا بتواند به قوم اسرائیل بگوید که چه کسی او را فرستاده است. در پاسخ به درخواست او "خدا به موسی گفت هستم آنکه هستم، و گفت به بنی اسرائيل چنین بگو اَهیَه "یعنی هستم" مرا نزد شما فرستاد." (کتاب خروج فصل سوم، آیۀ ۱۴). نام "هستم آنکه هستم" نشان می‌دهد که خدا برای بودنش به هیچکس و هیچ چیزی احتیاج ندارد. هیچ چیز قبل از او بوجود نیامده و هیچ چیز مسبب بوجود آمدن او نبوده است. بطور ساده، او هست چونکه هست. او خدايی است که با قوم خود وارد عهد نجات گردیده است. خدا در رابطه‌اش بعنوان نجات دهنده و رهاننده با بکار بردن حداقل هشت نام مختلف که از ترکیب کلمۀ یَهُوَه و کلمه‌ای دیگر ساخته شده خود را به ما آشکار نموده است. هر یک از این اسامی نکتۀ خاص و متفاوتی را دربارۀ نجات و رهایی به ما نشان می‌دهند.

اسامی خدا در کتاب مقدس – "نام های مرکبِ يَهُوه"



خدا در کتابمقدس، با بکار بردن اسامی مختلف، خود را به ما آشکار و توصیف نموده است. هر یک از این اسامی، به نوعی شخصیت خدا را برای ما بیان می‌کند. 

یهوه یایرِه – خداوند فراهم خواهد نمود

خدا خود را بعنوان یهوه یایره که يعنی"خداوند فراهم خواهد نمود" به ابراهیم آشکار کرد. این مطلب را می‌توانید در آیۀ ۱۴ از فصل بیست و دوم کتاب پیدایش ملاحظه کنید. شما ممکن است بخاطر داشته باشید که خدا به جهت آزمایش کردن ایمان ابراهیم، به او فرمود که اسحق، یگانه فرزندی را که از سارِه برای او بدنیا آمده بود، با خود بردارد و او را بر روی مذبحی قربانی کند. کتاب مقدس می‌فرماید که "ابراهیم خاطرجمع بود که خدا قادر است اسحق را حتی بعد از مرگ زنده گرداند" (عبرانیان فصل یازدهم، آیۀ ۱۹). بنابراین او فرمان خدا را اطاعت کرد و فرزندش اسحق را برداشته به کوه موریا رفت و مذبحی در آنجا بنا کرد. ابراهیم اسحق را بست و بر مذبح گذاشت و در حالی که می‌خواست با کارد پسرش اسحق را قربانی کند، فرشتۀ خداوند از آسمان ابراهیم را صدا زد و او را متوقف کرد. سپس خداوند قوچی را که در بیشه به شاخهای خود گرفتار شده بود را برای قربانی فراهم نمود (این ماجرا در فصل بیست و دوم کتاب پیدایش یافت می‌شود). می‌بینیم که خدا خود را بعنوان خدايی که قربانی مورد لزوم را فراهم می‌کند به ابراهیم آشکار کرد. در انجیل یوحنا فصل اول آیۀ ۲۹ می‌خوانیم که، وقتی یحیای تعمید دهنده، عیسی را دید که بطرف او می‌آید، گفت: "نگاه کنید این است آن برۀ خدا که گناه جهان را برمی‌دارد." خدايی که بر روی کوه موریا قربانی را فراهم کرد تا بجای اسحق پسر ابراهیم ذبح بشود، حدوداً دو هزار سال بعد، مسیح را فرستاد تا بر روی همان کوه مثل بره‌ای بجای بشر گناهکار ذبح بشود. از این می‌آموزیم که خدا قدم اول را برای رهايی ما از گناه برداشته، چون او آن قربانی لازم را برای گناهان ما فراهم نموده است.

اسامی خدا در کتاب مقدس – نامهای مرکبِ "یهوه رافا" و "یهوه نِسّی"

 

خدا در کتابمقدس، با بکار بردن اسامی مختلف، خود را به ما آشکار و توصیف نموده است. هر یک از این اسامی، به نوعی شخصیت خدا را برای ما بیان می‌کند. 

یهوه رافا – من یهوه شفا دهندۀ تو هستم

طریق ديگری که خدا خود را به ما آشکار نموده است بوسیلۀ نام مرکب "یهوه رافا" می‌باشد که يعنی "من یهوه شفا دهندۀ تو هستم". در کتاب خروج فصل پانزدهم، آیۀ ۲۶ می‌بینیم که خدا به بنی‌اسرائیل وعده می‌دهد که اگر او را بشنوند و آنچه را که در نظر او راست است بجا آورند، به هیچیک از بیماریهای مصریان مبتلا نمی‌شوند. در این آیه خدا اصولاً راجع به شفای جسمانی صحبت می‌کند. در مزمور صد و سوم، داود، خداوند را متبارک می‌خواند زیرا او شفا دهندۀ کسانی است که به او توکل دارند. "ای جان من خداوند را متبارک بخوان! و هر چه در درون من است نام قدوس او را متبارک خواند. ای جان من خداوند را متبارک بخوان! و جمیع احسانهای او را فراموش مکن! که تمام گناهانت را می‌آمرزد و همۀ مرضهای تو را شفا می‌بخشد." (مزمور صد و سوم، آیات 1 تا ۳). در سرتاسر کتاب مقدس می‌بینیم که خدا بطور فعال هم از لحاظ روحانی و هم از لحاظ جسمانی شفا می‌بخشد. عیسی مسیح بارها و بارها در واکنش خود نسبت به ایمان اشخاص، و همچنین برای اینکه ثابت کند که پیشگويی‌های عهد عتیق دربارۀ او بوده است، بیماران را شفا می‌بخشيد. به لطف خدا این روزها در اثر پیشرفت علم برای بسیاری از بیماریها علاجی وجود دارد. بهرحال مواقعی پیش می‌آید که پزشکان بیماری را ناعلاج تشخیص می‌دهند. اما خدا که حکیم بزرگ ما و شفا دهندۀ ما میباشد قادر است هر نوع بیماری از جمله بیماریهای ناعلاج را شفا بدهد.

یهوه نِسّی – خداوند پرچم نبرد من است

طریق ديگری که خدا خود را به ما آشکار کرده است بوسیلۀ نام " یهوه نسی" می‌باشد. این نام مرکب یهوه در کتاب خروج فصل هفدهم، آیۀ ۱۵ یافت می‌شود. آن زمانها در جنگ پرچم نبرد، اهمیت بسیاری داشت چونکه سربازان دور آن با هم متحد می‌شدند. اگر پرچم می‌افتاد، شخص دیگری باید بلافاصله آن را برمی‌داشت و آن را بالا نگاه می‌داشت تا سربازانی که دورش با هم متحد شده بودند پراکنده نشوند. خداوند پرچم من است یعنی خداوند مدافع، رهاننده و پیروزی من است. این حقیقت ترس را دور می‌سازد چون یقیناً پیروزی از آن خدای ما است.

شاه شاهان


چرا کلیسای خانگی؟

همانطور که گفته شد کلیسای خانگی در پاسخ به نیاز ایماندارانی تشکیل می گردد که از کلیسا دورهستند و در عین حال احتیاج به راهنمایی، تعلیم، مشارکت و مشورت دارند . حتی در کلیساهای بزرگ هم امروزه روی تشکیل جلسات خانگی بسیار تاکید می شود و چون یک شبان قادر به پاسخگویی به نیازهای افراد محدودی است و برای اینکه به اعضا و نیازهای ایشان بتواند رسیدگی کرد به تعداد افراد بیشتری نیاز هست که تعلیم ببینند و آماده شوند تا خود بتوانند گروهی را رهبری کنند .بنابراین هدف از تشکیل کلیسای خانگی تبدیل شدن به کلیسایی بزرگ نمی باشد بلکه تکثیرشدن به تعداد زیاد . تجربه نشان داده که ده نفر تعداد مناسبی برای گروه خانگی بوده و پس از آن بهتراست که بجای تهیه مکانی بزرگتر گروه دیگری در خانه ای دیگر ایجاد شود و در نتیجه رهبر گروه با این هدف که شخصی مانند خود را پرورش بدهد خدمت خود را شروع کرده وبه شاگرد خود هم همین روش را می آموزد .
با این روش فرصت وجای فراوان برای رشد عطایای روحانی ایمانداران ایجاد شده وقوت کافی به تک تک اعضا برای بیان دردها و مشکلات و رسیدگی به ایشان داده میشود . نکته دیگری که می بایست درنظر گرفت رشد تصاعدی ایمانداران در این سیستم میباشد . افرادی که به کلیسای خانگی پا می گذارند در واقع پا به قلب گروهی می گذارند که در انتظار او هستند در حالیکه در کلیساها همیشه درد متصل کردن افراد به گروهی خانگی دردی جانکاه بوده وهست. در قسمتهای دیگر این راهنما باز هم از زوایای دیگری به اهداف و اهمیت تشکیل کلیساهای خانگی خواهیم پرداخت .

کلیپ سرود پرستش


پرستش


آیا تا به حال در جمعی قرار گرفته‌‌اید که شرکت‌‌کنندگان دربارۀ چیزی زیبا سخن بگویند که برای شما بسیار نامأنوس و نا‌‌آشناست؟ مدام از زیبایی‌‌های چیزی سخن بر زبان آورند و از لذتی که در آن وجود دارد ولی تمامی آن حرف‌‌ها برای شما تنها دنیایی ناشناخته باشد و درکش دشوار؟ بگذارید این مطلب را با مثالی ساده‌‌تر بیان کنم. تصور کنید شما هرگز یک گل رُز ندیده‌‌ باشید و در کنفرانسی شرکت کنید که از زیبایی‌‌های گل رُز صحبت می‌‌شود. گویندگان یکی پس از دیگری سخن از جنبه‌‌های مختلف آن می‌‌گویند، یکی از زیبایی ظاهری آن، دیگری از اینکه چقدر این گل بوی دلنشینی دارد و شخصی نیز که در مقام یک منتقد در تمامی جلسات حضور دارد از خار روی شاخه گل بگوید و یکی از خاطرات تلخش را از یک خراش دردناک با جمع در میان بگذارد. و شما فقط با نگاهی متفکر به آن سخنان گوش فرا دهید و برای همراهی با سخنرانان هر از گاهی به نشانه تأیید سری نیز تکان ‌‌دهید. ولی آن سخنان برای شما‌‌، کلماتی نامأنوس بیش نیستند، چون خود شخصاً آنها را تجربه نکرده‌‌اید. برای دیدن زیبایی‌‌های یک گل رُز باید آن را از نزدیک دید، باید آن را در دست گرفت و بویید تا فهمید که یک گل رُز از چه زیبایی‌‌های منحصربه‌‌فردی برخوردار است.
بسیاری از پرستش‌‌های ما مسیحیان نیز مانند شرکت در کنفرانسی است که بسیاری درباره زیبایی‌‌های خدایی سخن به میان می‌‌آورند که برای ما نامأنوس است. مدام از محبت خدا صحبت می‌‌شود. یکی او را قادر مطلق خطاب می‌‌کند و دیگری از امانت او سخن می‌‌گوید. مضمونِ اصلی یک سرود، پیروز بودنِ اوست و سرود دیگر از بخشاینده بودن او صحبت می‌‌کند. ولی ما فقط برای اینکه از قافله عقب نمانیم به نشانۀ تأیید سری تکان می‌‌دهیم، دستی بالا می‌‌بریم و حتی با آن سرودها هم‌‌کلام می‌‌شویم، ولی نه چشیده‌‌ایم که خدا محبت است و نه قادر مطلق بودن او را در زندگی شخصی‌‌مان تجربه کرده‌‌ایم. ما نه شریک پیروزی‌‌های او گشته‌‌ایم و نه امانت او زندگی ما را پوشانیده است. به بیان دیگر ما فقط بر روی شناخت دیگران پرستش‌‌های خود را بنا می‌‌کنیم، نه شناخت شخصی خود از خدا.
وقتی به انجیل یوحنا، باب چهارم، جایی که مسیح با زن سامری ملاقات می‌‌کند نگاه می‌‌کنیم شاهد تعلیمی عمیق دربارۀ پرستش هستیم. تعلیمی که به ما پرستندگانی را معرفی می‌‌کند که پدر جویای آنهاست. در انجیل یوحنا (۴:‌‌۲۲ و۲۳)، مسیح چنین می‌‌فرماید:
«شما آنچه را نمی‌‌شناسید می‌‌پرستید، اما ما آنچه را می‌‌شناسیم می‌‌پرستیم، زیرا نجات به‌‌واسطه قوم یهود فراهم می‌‌آید. اما زمانی می‌‌رسد و هم اکنون فرا رسیده است که پرستندگان راستین، پدر را در روح و راستی پرستش خواهند کرد، زیرا پدر جویای چنین پرستندگانی است.»
در آیه ۲۲، مسیح از پرستشی سخن می‌‌گوید که بر پایۀ شناخت بنا شده است. «ما آنچه را می‌‌شناسیم می‌‌پرستیم» و در آیه بعد سخن از پرستش در راستی یعنی پرستشی بنیاد نهاده شده بر حقیقت و یا پرستشی مطابق حقیقت صحبت می‌‌کند. جالب اینجاست که مسیح این پرستندگان را پرستندگان راستین می‌‌خواند. این بدان معناست که پرستندگان دروغین نیز وجود دارند. بالطبع، پرستندگان دروغین چیزی را که نمی‌‌شناسند می‌‌پرستند و پرستش خود را نه بر حقیقت بلکه بر کلماتی باطل بنیان می‌‌نهند.  
در اینجا مسیح دو گروه را به ما معرفی می‌‌کند. نخست افرادی که پدر در جستجوی آنهاست. آنها کسانی هستند که پرستش خود را بر حقیقت و شناخت بنا کرده‌‌اند و دسته دوم کسانی هستند که نمی‌‌دانند چه کسی را می‌‌پرستند. در این مقاله می‌‌خواهیم به چهار مورد از پرستش‌‌هایی که در کتاب‌‌مقدس در نتیجه یک شناخت شکل گرفته نگاهی بیندازیم و به این باور برسیم که ما نیز می‌‌توانیم با نگاهی تیزبینانه‌‌تر به زندگی خود، سرزمین‌‌های پرستش خود را عوض کنیم.
 

سرود نجات

وقتی قوم خدا با دست زورآور او از سرزمین مصر که سرزمین اسارت و بندگی بود آزاد شد، با خدایی مواجه گشت که خدایی نجات‌‌بخش بود. آنها به این نتیجه رسیده بودند که خدای‌‌شان خدایی است که برای نجات قوم خویش شخصاً به میدان می‌‌آید و فراتر از تمام قدرت‌‌ها و شرایط، قوم خویش را رهایی می‌‌بخشد. خدایی که با خدایان آن روزگار به جنگ می‌‌رود و پیروزی را برای قومش به ارمغان می‌‌آورد. خدایی که لشکر دشمن را که در پی قومش هستند منهدم می‌‌سازد و خدایی که فراتر از خدای مصر یعنی فرعون عمل می‌‌کند. قوم خدا در اسارت به‌‌وضوح طعم تحقیر و بندگی را چشیده بود و در مصر همه هویت و شخصیت خود را از دست داده بود. و حال خدایی به نام یَهْوه پا به عرصه می‌‌گذارد و فراتر از تمامی آن حقارت‌‌ها و بندگی‌‌ها، آنها را نجات می‌‌بخشد. قوم خدا شاهد و ناظر تمامی این وقایع بود. نتیجۀ تمام وقایعی که قوم خدا خود به چشم خویش دید، پرستشی بود که در کتاب خروج، باب پانزده، به نام "سرود رهایی" ثبت شده است.
ما در این سرود شاهد جملات و کلمات عجیب درباره آسمان و زیبایی زمین و غیره نیستیم. این سرود دقیقاً به بیان همان اتفاقاتی می‌‌پردازد که قوم به چشم خود شاهد آن بود. بیانِ همان شناخت شخصی قوم. این که یَهْوه خدایی است که شکوه‌‌مندانه پیروز می‌‌شود، ارابه‌‌ها و سپاه فرعون را به دریا می‌‌افکند، دشمنان خویش را در هم می‌‌شکند. او خدایی است که می‌‌رهاند و در محبت خویش قومی را که نجات بخشیده، هدایت می‌‌کند و به پیش می‌‌برد: «قومی را که رهانیدی، در محبت خویش هدایت نمودی، ایشان را به نیروی خود به مسکن قدس خویش رهنمون شدی» (خروج ۱۵:‏۱۳). این حقیقتی بود که قوم خدا آن را درک کرده بود و بر اساس آن خدای خویش را می‌‌پرستید.
حال یک سؤال از شما دارم. آیا شما نیز با قوت و محبتِ آن خدای بی‌‌مانند از سرزمین اسارت و بندگی مصر آزاد نشده‌‌اید؟ آیا او شما را نجات نداده و در محبت خویش به مسکن مقدس خویش رهنمون نشده است؟ پس هر یک از شما نیز می‌‌توانید یک سرود نجات برای خدای نجات‌‌بخش خویش بخوانید و پرستش خود را بر این حقیقت بزرگ بنا کنید.
 

سرود پیروزی

در کتاب یوشع باب ۲۴ آیات ۱۳ و ۱۴ چنین می‌‌خوانیم:
«پس الآن از یَهْوه بترسيد، و او را به خلوص و راستی عبادت نماييد، و خدايانی را که پدران شما به آن طرف نهر و در مصر عبادت نمودند از خود دور کرده، یَهْوه را عبادت نماييد. و اگر در نظر شما پسند نيايد که یَهْوه را عبادت نماييد، پس امروز برای خود اختيار کنيد که را عبادت خواهيد نمود، خواه خدايانی را که پدران شما که به آن طرف نهر بودند عبادت نمودند، خواه خدايان اموريانی را که شما در زمين ايشان ساکنيد، و اما من و خاندان من، یَهْوه را عبادت خواهيم نمود.»
قوم خدا همراه با یوشع تجربه‌‌ای عظیم را به چشم دیده بود. تجربه‌‌ای که سال‌‌ها با آن پیش رفته بودند و شاهد آن بودند. تجربه گذر از آن طرف رود اردن و ورود به سرزمینی که خدا وعده آن را داده بود. ورود به سرزمینی که برای فتح آن خدا در کنار قوم خویش می‌‌جنگید و قوم خویش را پیروز می‌‌گرداند. زندگی در آن طرف رود اردن، زندگی در انتظار و اشتباه بود. به جز دو نفر، همۀ قوم از مصر بیرون آمده، وعده را از دست داده بودند و حال یوشع قوم را با این حقیقت مواجه می‌‌کند که شما دیگر در آن طرف اردن نیستید، بلکه با عبور از این نهر وارد سرزمین وعده‌‌ای شده‌‌اید که خدا در آن برای شما جنگید. او به قوم خطاب می‌‌کند که پرستش آن طرف اردن تمام شده و اکنون پرستشی نو در سرزمینی نو آغاز گشته. یوشع به قوم اعلام می‌‌کند که شما حق انتخاب دارید که آیا می‌‌خواهید هنوز در پرستش‌‌های کهنۀ خود بمانید، یا با دیدن کار عظیم خدا در طی این سال‌‌ها، پرستشی نو را آغاز نمایید. و قوم در جواب به دعوت یوشع چنین می‌‌گویند:
«آنگاه قوم در جواب گفتند: حاشا از ما که یَهْوه را ترک کرده، خدايان غير را عبادت نماييم. زيرا که یَهْوه، خدای ما، اوست که ما و پدران ما را از زمين مصر از خانه بندگی بيرون آورد، و اين آيات بزرگ را در نظر ما نمود، و ما را در تمام راه که رفتيم و در تمامی طوايفی که از ميان ايشان گذشتيم، نگاه داشت. و یَهْوه تمامی طوايف، يعنی اموريانی را که در اين زمين ساکن بودند از پيش روی ما بيرون کرد، پس ما نيز یَهْوه را عبادت خواهيم نمود، زيرا که او خدای ماست» (یوشع ۲۴:‏۱۶-‏‏‏‏‏‏۱۸).
آنها تصمیم به پرستش یَهْوه گرفتند، چون در این سال‌‌ها شاهد بودند که او برای آنها می‌‌جنگد و دشمنان آنها را از مقابل‌‌شان می‌‌راند. آنها این بار نه بر اساس صرفاً دعوت یوشع و یا چیزی که از یوشع شنیده بودند و یا شناختی که از او یافته بودند به او جواب مثبت دادند، بلکه از شناخت و تجربه شخصی خویش سخن گفتند.
من نمی‌‌دانم که پرستش در آن طرف رود اردن حتی بعد از نجات از مصر چگونه بوده، ولی ما مسیحیان حتماً قدرت بی‌‌مانند سردار لشگر آسمان را در زندگی خود چشیده‌‌ایم و حتماً شاهد آن بوده‌‌ایم که او برای ما در مقابل دشمنان‌‌مان جنگیده است. پس آیا می‌‌توانید همصدا با سردار لشگر آسمان سرود پیروزی سر دهید؟
گذر از جنگ‌‌ها با خدا باعث می‌‌شود تا ببینیم که خدای زنده ما برای ما در جنگ است و ببینیم که او پیروز است. پس اگر در جنگ هستیم، این چیز بدی نیست زیرا خدا می‌‌خواهد به ما حقیقتی عمیق از خود نشان دهد که در پسِ آن حقیقت، پرستش ما از پرستشی که در سرزمین بندگی و اسارت تقدیم خدا می‌‌کنیم به پرستشی تبدیل شود که شایستۀ سرزمین موعود است.
 

سرود آزادی

در کتاب اول سموئیل باب ۱ با شخصیتی آشنا می‌‌شویم به نام حنا. او زنی است که سال‌‌ها در انتظار داشتن فرزندی بسر می‌‌برده و در این سال‌‌ها با تلخی‌‌ها و بحران‌‌های بسیاری روبرو بوده است. برای اینکه بتوانیم موقعیت او را کمی بیشتر درک کنیم شاید بهتر باشد کمی با اوضاع فرهنگی آن مقطع تاریخی آشنا شویم.
شاید در موقعیت فرهنگی امروز اینکه یک زن بچه‌‌دار نشود، خیلی چیز عجیب و بدی نباشد و حتی دنیای پُسامدرنِ امروز آن را تأیید نیز کند ولی در زمان حنا، داشتنِ فرزند نشانه برکت بود و به طبع نبودِ آن، نشانۀ لعنتی بود که بر زن قرار داشت. یعنی حنا از دید جامعۀ آن زمان فردی لعنت شده بود. از طرفی خانواده او نیز به او با چشم تحقیر می‌‌نگریستند و هووی او با داشتن فرزندان زیاد او را مکرراً مورد تمسخر و استهزاء قرار می‌‌داد. شاید تنها شخصیت مهربان و فداکار در این داستان شوهر حنا بود، ولی او نیز حنا را درک نمی‌‌کرد و در جواب نیاز او چیزی می‌‌گفت که دردی از حنا درمان نمی‌‌کرد. حنا فرزند می‌‌خواست و همسر در جواب به او می‌‌گفت: «آیا من برای تو از ده پسر بهتر نیستم؟» و در این میان در کنار جامعه و خانواده، خودِ حنا نیز خویشتن را طرد کرده بود. کلام خدا می‌‌گوید که او با تلخی جان به حضور خدا رفت. حنا تلخی‌‌ای را که در طول این سالیان وجودش را فرا گرفته بود به حضور خدا ابراز نمود. کلام خدا می‌‌گوید که خدایی که می‌‌شنود صدای او را شنید و به او فرزندی داد که او را از تمامی حقارت‌‌ها، طرد شدگی‌‌ها، لعنت‌‌ها و تلخی‌‌ها آزاد کرد.
حنا بر اساس شناختی که از خدا به دست آورده بود در باب دوم کتاب اول سموئیل پرستشی جانانه را نثار خدایی کرد که خدای قادر مطلق است و با قدرت او «زن نازا هفت فرزند زاییده است، و آنکه اولاد بسیار داشت، زبون گردیده» (اول سموئیل ۲:‏۵).
او فهمیده بود که خدایی که آزاد می‌‌سازد شایسته پرستش است. این خدا حتماً در زندگی ما، ما را از حقارت‌‌ها، طرد‌‌شدگی‌‌ها، دیده نشدن‌‌ها و تلخی‌‌ها آزاد کرده است. ما را از جامعه‌‌ای که طردمان کرده، از خانواده‌‌ای که رهای‌‌مان کرده، از دستِ عزیزانی که ما را نفهمیده‌‌اند و تلخی که همه وجود ما را در بر گرفته رهایی بخشیده است. او حتماً زندگی بی‌‌ثمر ما را ثمر بخشیده تا با دیده شدن آن ثمر، نگاه دیگران نسبت به ما عوض شود. پس حقیقتاً خدایی که آزاد می‌‌سازد شایسته سرود آزادی است. 
 

سرود شادمانی

حبقوق فردی بود که با تلخی جان این کلمات را به حضور خدای خویش آورد: «ای خداوند تا به کی فریاد برآورم و نمی‌‌شنوی؟ تا به کی نزد تو از ظلم فریاد بر می‌‌آورم و نجات نمی‌‌دهی؟» حبقوق با سؤالات بسیار و دلشکسته از شرایط موجود به حضور خدا می‌‌رود تا جواب سؤالاتش را از او بگیرد. وقتی به آینده نگاه می‌‌کند نور امیدی نیست که او را شاد سازد و یا دل خود را به آن خوش کند. اما یک روز تصمیم می‌‌گیرد که خود را از تمام سر و صداهای دنیا جدا سازد و به دیدبان‌‌گاه خویش برود تا صدای آسمان را که فراتر از صدای شرایط موجود است بشنود. او شکایت خود را به خدا داده بود و منتظر پاسخ بود. و در آن سکوت، آسمان سخن گفت و او شنید که «مرد عادل به ایمان زیست خواهد نمود». صدای آسمان جان او را تازه کرد و سرودی تازه بر لب‌‌های او نهاد.
«اگر چه انجير شکوفه نياوَرَد و ميوه در موْها يافت نشود و حاصل زيتون ضايع گردد و مزرعه‌‌ها آذوقه ندهد، و گله‌‌ها از آغل منقطع شود و رمه‌‌ها در طويله‌‌ها نباشد، ليکن من در خداوند شادمان خواهم شد و در خدای نجات خويش وجد خواهم نمود. يهوه خداوند قوّت من است و پای‌‌هايم را مثل پای‌‌های آهو می‌‌گرداند و مرا بر مکان‌‌های بلندم خرامان خواهد ساخت. برای سالار مغنيّان بر ذوات اوتار» (حبقوق ۳:‏۱۷-‏‏‏‏‏‏۱۹).
او سرود شادمانی خود را بلند کرد، چون آسمان با او سخن گفته بود و چیزی تازه به او شناسانده بود. هیچ چیز در زندگی حبقوق عوض نشده بود که به‌‌خاطر آن شاد باشد، اما یک چیز بود که در تمام نا‌‌امیدی‌‌ها او را به شادمانی و سرور وا‌‌می‌‌داشت، و آن هم صدای آسمان بود.
 
شاید ما نیز مدت‌‌هاست که به‌‌دنبال این هستیم تا سرود شادی در زندگی‌‌مان شنیده شود. شاید برای ما نیز انجیر شکوفه نمی‌‌آورد و خبری از مو نیست. شاید حاصل زندگی‌‌مان از دست رفته و ناامیدی تمام وجود ما را فرا گرفته. ما نیز مثل حبقوق لازم است تا از صداهای این دنیا کنده شویم و به دیدبانگاه خود برویم. جایی که سکوت مجالی برای شنیدن صدای آسمان مهیا کند. صدایی که سرود شادمانی را در زندگی ما دوباره به گوش برساند.
آری، من و تو نیاز داریم تا با شناختی جدید، پرستشی نو را بنا کنیم. پرستشی بنیان نهاده شده بر راستی و حقیقت. پرستشی که قلب پدر را شاد می‌‌سازد. او نیز جویای این پرستشِ من و توست.

دو دیدگاه مشخص در مورد مرگ مسیح

 



در عهدجدید دو دیدگاه مشخص در مورد مرگ مسیح در جلجتا وجود دارد. در اناجیل وقایعی می‌‌بینیم از قبیل: دسیسه‌‌های دشمنان، شهادت‌‌های دروغ و تمسخرشان در محاکمۀ عیسی، اعمال سربازان، فریادها، آب دهان انداختن بر او، لعن و نفرین، صادر کردن حکم صلیب، کوبیدن میخ بر دستان عیسی، و ریخته شدن خونش بر صلیب. همۀ این وقایع را می‌‌توان در عبارت "مصلوب کردن" خلاصه کرد.
حال آنکه، در رسالات از منظر دیگری به این موضوع نگریسته شده است. پولس رسول نه در مورد نحوۀ تصلیب بلکه دربارۀ "صلیب" می‌‌نویسد. گناه و مجازات صلیب در جلجتا از نظر او لعنت محسوب می‌‌شد ولی وقتی خدا علل زیربنایی و مفهوم صلیب را بر او آشکار نمود، قلباً به این موضوع پاسخ داد و زندگی‌‌اش مملو از شادی و وجد گردید، زیرا پی برد که لایق شمرده شده تا چنین مکاشفه‌‌ای از خدا دریافت کند و چنین صلیبی را موعظه نماید. صلیب، یگانه پیام او بود (اول قرنتیان ۲:‏۲) و تنها مایۀ فخر و جلالش (غلاطیان ۶:‏۱۴).
منظور ما از "صلیب" عمل خدا در مسیح است که توسط آن جهان را با خود مصالحه داد و این امکان را برای گناهکار پدید آورد تا کاملاً از حس تقصیر، مجازات، قدرت، حضور و اقتدار گناه آزاد شود و از حیاتی جدید برخوردار گردد، حیاتی که در منطق و تفکر انسانی بیگانه است ولی مورد قبول خدا، و ابدی است.
تصلیبْ یک بار اتفاق افتاد ولی نتایج و تأثیرات آن گوناگون است. عیسای مسیح با مرگ خود بر صلیب هفت آزادی را برای ما تضمین کرد که در ادامۀ مقاله به شرح آن می‌‌پردازیم.

۱-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از عذاب وجدان که ناشی از گناه است آزاد کرد (عبرانیان ۹:‏۱۴). این بیان در عهدجدید با تصویری گویا تشریح شده است. پطرس خداوند خود را انکار کرد و سپس مسیح به او نگاهی انداخت. تنها خودِ پطرس بود که می‌‌توانست شدت و عمق این نگاه را درک کند. وجدان پطرس از وقاحت گناهش بیدار شد و این بیداری باعث گریز او از صحنه و گریۀ تلخش گردید. مسیح مُرد، و آن گناه را بر صلیب برد، از مرگ قیام نمود و روح‌‌القدس را در روز پنطیکاست نازل فرمود و آنچه را که جلجتا امکان‌‌پذیر کرده بود عینیت بخشید. پطرس این آزادی را درک نمود، زیرا چنانکه در اعمال رسولان ۳:‏۱۴ می‌‌بینیم یهودیان را به گناهی که خودْ نیز در آن تقصیرکار بود متهم کرد، ولی بدون ذره‌‌ای حس تقصیر یا عذاب وجدان. خون ریخته‌‌شدۀ مسیح و عمل روح‌‌القدس پطرس را کاملاً پاک کرده بود، زیرا هیچ قدرت دیگری نمی‌‌توانست او را برای خدمت در میان گناهکاران آماده کند و از او چنین خادمی بسازد.

۲-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از اقتدار درونی گناه آزاد می‌‌سازد (رومیان ۶:‏۶). صلیب انسان را اصلاح نمی‌‌کند بلکه به زندگی او پایان می‌‌دهد. مسیح نه تنها به‌‌خاطر من مُرد بلکه مرا با خود بر صلیب برد. او فقط برای این نمرد که چیزی از من بردارد و یا مرا از شرایطی که گناه برایم ایجاد کرده بود رهایی بخشد، بلکه نیابتاً، مرا به‌‌طور کامل و غایی بر صلیب برد. در نظر خدا من با مسیح مصلوب شده‌‌ام، چنانکه دیگر من نیستم که از این پس زندگی می‌‌کنم، بلکه مسیح است که در من زندگی می‌‌کند. ممکن است شخصی باشم فقیر یا ثروتمند، با فرهنگ یا بی‌‌فرهنگ، مذهبی و یا بی‌‌دین، ولی هیچیک از اینها معیار ارزیابی من در نظر خدا نیست. من به‌‌عنوان مسیحی، با مسیح مصلوب شده‌‌ام و متعلقات من در نظر خدا ارزشی ندارد، و باید به‌‌عنوان جزئی از طبیعت سقوط‌‌کرده‌‌ای که از آدم به ارث برده‌‌ام بر صلیب برود. بدین‌‌سان، گناهی که هر لحظه مرا به ستوه می‌‌آوَرد و کنترل افکار، سخنان و اعمالم را در اختیار داشت با او بر صلیب رفت و دیگر اقتداری بر من ندارد. حاکمیت گناه در جلجتا به پایان رسید، جایی که حکومتی نوین سلطنت آغاز نمود. خدا به حکومت پیشین پایان داد و سلطنت جدید خود را آغاز کرد و آن را به‌‌واسطۀ قدرت قیام خود ادامه می‌‌دهد.
اینک من با خدا هستم، او مرا به‌‌حساب آورد، پس من نیز بر این صحه می‌‌گذارم. مسیح نسبت به گناه مُرد، پس من نیز خود را نسبت به گناه مُرده می‌‌انگارم. خدا مرا با مسیح قیام داد تا به‌‌عنوان ایماندار حیاتی جدید را تجربه کنم-‏‏‏‏‏‏ حیاتی که ماورای اقتدار گناه است-‏‏‏‏‏‏ و قادر باشم بر گناه غلبه نمایم. «اگر بگوییم بی‌‌گناهیم، خود را فریب داده‌‌ایم،» نه دیگران را. زندگی روزمره نشانگر اینست. اگر بگوییم که گناه نمی‌‌کنیم، دروغ می‌‌گوییم، ولی می‌‌توانیم بگوییم در این اتحاد زنده با مسیح که از طریق مرگ و رستاخیزش مهیا شده، از این به بعد نباید گناه کنیم، اقتدار آن برداشته شده، و نیرویی جدید در خلقتی درونی و نوین برقرار گردیده است.

۳-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب اعضای وجود ما را از وسوسۀ گناه کردن آزاد می‌‌سازد (رومیان ۸:‏۱۳ و کولسیان ۳:‏۵).
گناهانی که ما را احاطه می‌‌کنند بر اعضای خاصی از وجودمان حمله می‌‌برند که بیشتر نسبت به گناه تأثیرپذیر و مستعدند. اگر من با مسیح مرده‌‌ام همه اعضای بدنم نیز در این مرگ شریکند. اگر عضوی در من نسبت به گناه تمایل بیشتری دارد و در پی ارضای نَفْس است، باید آن را به روح‌‌القدس بسپارم تا با آن مقابله کند، و دیگر آن عضوْ مرا به بندگی گناه نکشد. فکری که بدون خدا نقشه می‌‌کشد، دهانی که از آن برکت و لعنت بیرون می‌‌آید، دستانی که نشانۀ دوستی است حال آنکه قلبْ پر از نفرت است، پاهایی که به راههای عجیب و غریب شتابان است، چشمانی که به چیزهای ناشایسته می‌‌نگرد، گوشهایی که پیوسته به دنبال شنیدن شایعات و اراجیف است، هوشمندی‌‌ای که بر توان انسانی استوار است نه بر اقتدار الاهی، قلب متکبر و مغرور و بسیاری چیزهای دیگر باید در صلیب به حضور خدا آورده، و در نور مقدس و آشکارکنندۀ الاهی به مرگ سپرده شوند. این بدین معنی نیست که خدا هر استعداد و عطای ما را می‌‌گیرد بلکه آن چیزهایی را برمی‌‌دارد که ما را از تسلیم و سرسپردگی به او بازمی‌‌‌‌دارند. اگر ما در مشارکت با خدا زندگی می‌‌کنیم باید در توافق و هماهنگی کامل با او باشیم، در تمامی آنچه او در ما انجام می‌‌دهد.

۴-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از فریب و اغوای دنیا آزاد می‌‌سازد (غلاطیان ۶:‏۱۴). با نگاهی به این جهان درمی‌‌یابیم که دنیا چیزی جز آخور، صلیب و قبر برای پسر یگانۀ خدا نداشت. دنیا امروز نیز با پیروان مسیح همین معامله را می‌‌کند. شخص مسیحی نباید در این خصوص شکی به خود راه دهد. تنها کافی است که همچون شخصی مرده نسبت به گناه و زنده نسبت به خدا زندگی کنید، سپس دنیا چنین رفتاری با شما خواهد داشت. اگر از منظر صلیب به دنیا بنگرید نظامی را می‌‌بینید که مسیح در آن هیچ جایی نداشت؛ چون بدان قدم نهاد، ورودش را خوش ندید و خروجش را نیز تسریع نمود.
ما از این جهان نیستیم. مرگ بر صلیب ما را از دنیا جدا ساخته است. به همین منظور دنیا نمی‌‌تواند هیچ ادعایی بر ما داشته باشد. ولی ما باید به قوت و نیروی الاهی در دنیا زندگی کنیم، لیکن همچون مسافری که در حال گذر است و خود را وابستۀ چیزی نمی‌‌کند. اگر کسی بخواهد دوباره به دنیا بازگردد، باید از صلیب و قبر مسیح بگذرد و آنها را زیر پا لگدمال کند. من این هشدار را به کسانی می‌‌دهم که هنوز دنیا را جذاب می‌‌بینند و در قلبشان جایی برای آن دارند.

۵‏-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از قدرت شیطان آزاد می‌‌سازد (عبرانیان ۲:‏۱۴). شیطان در پی آن بود که در طول زندگی زمینی مسیح به هر طریقی او را از مسیر جلجتا منحرف سازد. شیطان کوشید تا با اغوا کردن، تهدید، زیرکی، وسوسه، و ترفندهای دیگر سلطۀ خود را بر بشریت از دست ندهد، و حتی بر مسیح نیز اقتدار یابد. اما تلاش او برای ممانعت از مسیح در رفتن به‌‌سوی صلیب بی‌‌ثمر ماند. عیسای مسیح در صلیب پیروزی را به‌‌دست آورد و به‌‌طور کامل نیروهای جهنم را در هم شکست. مسیح این پیروزی را برای ما کسب نمود و وقتی ما با ایمان در مرگ و قیام او شریک می‌‌شویم این پیروزی را در زمان نیاز به ما عطا می‌‌کند.
مکرهای شیطان در کلام خدا به‌‌روشنی آشکار شده است و لازم نیست در اینجا آنها را برشماریم. آنچه باید بر آن تأکید کنیم این است که در صلیب آزادی از تمامی این پلشتی‌‌ها نصیب ما شده است. به نمونه‌‌هایی از این موارد در عهدعتیق توجه کنید: وقتی صندوقچه عهد در معبد داجون قدرت خود را به نمایش گذاشت (اول سموئیل باب ۵)، وقتی یونس از اعماق دریا و از شکم ماهی سر برآورد (کتاب یونس)، و سه جوان که از تون آتش سالم بیرون آمدند (دانیال باب ۳).

۶-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از کارهای ابلیس آزاد می‌‌کند (اول یوحنا ۳:‏۸). این موضوع را می‌‌توان در چارچوب رابطۀ گسستۀ بین انسان و خدا، و بین خود انسان‌‌ها توضیح داد. تمایلات و خواهش‌‌های نفسانی، تمرد و سرکشی جان، کوری در روح، و پیچیدگی‌‌های دیگر زندگی که از آنها نشأت می‌‌گیرد با مصالحۀ صلیب خنثی می‌‌گردند. یوحنای رسول چنین می‌‌نویسد: «از همین رو پسر خدا ظهور کرد تا کارهای ابلیس را باطل سازد» (اول یوحنا ۳:‏۸). اگر می‌‌خواهیم از تأثیرات این عوامل مخرب رها شویم باید آنها را همان‌‌گونه که هستند به نزد صلیب آوریم و صادقانه در حضور خدا اعتراف کنیم، و این خداست که ما را رها خواهد کرد و همه چیز را به جلال خود منتهی خواهد ساخت. او زندگی ما را از همۀ تأثیرات ابلیس آزاد می‌‌سازد و اجازه می‌‌دهد که در مسیح زندگی کاملی داشته باشیم. هیچ گناهی مسیح را غافلگیر نمی‌‌کند. صلیب مسیح با همۀ آنها روبرو شده و اعمال ابلیس را به‌‌طرز موثری باطل ساخته است. بگذارید او در این قسمت ابتکار زندگی‌‌تان را بدست گیرد.

۷-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از خدمت خودبینانه آزاد می‌‌کند (دوم قرنتیان ۵:‏۱۵). رؤیایی از صلیب که نشانگر عظمت و از خودگذشتگیِ محبت مسیح بود، پولس را از متعصبی مذهبی به مبشری ایثارگر تبدیل کرد. اوج تأثیر آن ملاقات آسمانی در کلمات خود او بازتاب می‌‌یابد: «زیرا آرزو می‌‌داشتم در راه برادرانم، یعنی آنان که همنژاد منند ملعون شوم و از مسیح محروم گردم» (رومیان ۹:‏۳). کسی که مفهوم عمیق صلیب را درک کند تبدیل به انسان جدیدی می‌‌شود. مسیح با سهیم نمودن ما در آن اشتیاق الاهی که در زندگی‌‌اش دیده می‌‌شد، ما را به انسانی تبدیل می‌‌کند که از این به بعد برای خود زیست نکند بلکه «برای آن کس که به‌‌خاطرش مُرد و برخاست.»
نویسنده: آلن کوپر
ترجمه: حسام مرتضوی

تاریخ مسیحیت

وقتی به تاریخ مسیحیت می‌‌نگریم به دورانی برخورد می‌‌کنیم که در اقشاری از مسیحیان لزوم کناره‌‌گیری از دنیا  و رفتن به خلوت و انزوا بیشتر رواج یافت تا جایی که مکان‌‌هایی به‌‌نام صومعه‌‌ و دیر برای زندگی جمعی اینگونه افراد تأسیس شد. وقتی با افراد زیادی در مورد تاریخ مسیحیت به صحبت می‌‌نشینیم با نگرش منفی آنان نسبت به صومعه‌‌ها روبرو می‌‌شویم. اغلب مسیحیان ایرانی نیز به مسیحیت صومعه‌‌ها به‌‌عنوان بخشی تاریک از تاریخ مسیحیت می‌‌نگرند که با تعالیم عیسای مسیح در تضادی بارز قرار دارد زیرا  مسیح پیروانش را به نور و نمک تشبیه نمود. نور باید در تاریکی (جهانِ بی‌‌خدا) بتابد و نمک باید در میان غذا (جامعۀ فاسد) ریخته شود و مانع خرابی آن گردد. استدلال مخالفان صومعه‌‌ها این است که فرار مسیحیان از اجتماع و تمایل به عزلت‌‌نشینی در حقیقت عملی است که در کتاب‌‌مقدس توصیه نشده و به بیانی نااطاعتی از فرمان مسیح و شکستن حکم الاهی تلقی می‌‌شود. براستی نگاه صحیح ما به مسیحیت صومعه‌‌ها باید چگونه باشد؟ آیا باید آن را حرکتی کاملاً منفی و بیهوده دانست یا اینکه می‌‌توان عوامل مثبتی را نیز در آن مشاهده کرد؟ آیا باید حرکت چنین افرادی را که از دنیا کناره می‌‌گرفتند و در تنهایی به عبادت و دعا می‌‌پرداختند به یک باره رد نمود؟ نویسندۀ این مقاله در پی آن است که عینک پیش‌‌داوریها را کنار بگذارد و از دیدگاهی بیطرفانه و به دور از داوری به این برهه از تاریخ مسیحیت بنگرد. برای رسیدن به یک ارزیابی عاری از قضاوت و داوری نیز ضروری است که ابتدا نگاهی به تاریخ صومعه‌‌ها بیندازیم و چگونگی شکل‌‌گیری و رشد آن را از زوایای متعددی مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار دهیم.
 

تمایل به انزواطلبی قبل از شروع صومعه‌‌ها

باید دانست که صومعه‌‌ها به یکباره به عرصۀ ظهور نرسید. این پدیده تا قبل از قرن سوم میلادی ناشناخته بود. بسیاری از مسیحیان اولیه پس از توبه و تعمید همچنان دارای اموال خصوصی بودند و ازدواج به‌‌هیچوجه محکوم نبود. پولس رسول عقیدۀ شخصی خود را در مورد مجرد ماندن با کلیسای قرنتس در میان نهاده بود (اول قرنتیان ۷:‏ ۸) ولی تذکر داده بود که این فرمانی از جانب خداوند در خصوص این موضوع نیست. بیوه‌‌زنان از احترام مخصوصی برخوردار بودند ولی آنانیکه زیر ۶۰ سال بودند تمایل زیادی داشتند که دوباره ازدواج کنند و صاحب فرزند گردند.
با  این وجود در زمان رسولان تأکیداتی در مورد ریاضت، تجرد، فقر، و تعالی اخلاقی وجود داشت. روزه‌‌داری به‌‌عنوان عملی پذیرفته شده و پسندیده در کلیسای اولیه به‌‌شمار می‌‌رفت. برای بیوه‌‌های مسن‌‌تر مرسوم شده بود که همچنان مجرد باقی بمانند و خود را به کار، عبادت و دعا وقف کنند. تجرد یک خواندگی خاص و مهم تلقی می‌‌شد که نه تنها پولس رسول بلکه در کتاب "شبان هرماس" هم در مورد آن سخن گفته شده است. در سال ۳۰۵ در یک شورای کلیسایی در اسپانیا از اسقف‌‌ها خواسته شد که مجرد بمانند. از آن به بعد این به‌‌صورت سنتی در آمد که قشر روحانیون نباید ازدواج کنند و اگر بیوه هستند پس از دست‌‌گذاری اجازه دارند دوباره ازدواج کنند.
بر طبق تفسیر عده‌‌ای از مسیحیان اولیه بعضی از بخش‌‌های عهدجدید تعالیمی در مورد خودداری و پرهیز از اعمال طبیعی از قبیل غذا و ازدواج و همچنین اختصاص دادن بیشتر وقت به دعا را توصیه می‌‌کرد. همچنین تأیید برتری تجرد بر ازدواج از تفسیر این قسمت از اظهارات عیسای مسیح ریشه گرفته بود که فرمود: «زیرا بعضی خواجه‌‌اند، از آن رو که از شکم مادر چنین متولد شده‌‌اند؛ بعضی دیگر به دست مردم مقطوع‌‌النسل گشته‌‌اند؛ و برخی نیز به‌‌خاطر پادشاهی آسمان خود را مقطوع‌‌النسل می‌‌کنند» (متی ۱۹:‏۱۲). چنانکه در بالا نیز گفته شد توصیه پولس رسول به کلیسای قرنتیان در باب ۷ مبنی بر دفاعی شخصی از تجرد، به‌‌صورت حکمی واجب برای خادمان تفسیر می‌‌شد چنانکه بعضی از پدران کلیسا همچون اوریجن، سیپریان، ترتولیان و جروم تفسیر "تجرد" را تفسیر درست این بخش‌‌های عهدجدید می‌‌دانستند و به‌‌عنوان مثال یکی از پدران کلیسا به‌‌نام اوریجن خود را مقطوع‌‌النسل نمود. فروختن اموال و دارایی و دادن آنها به فقیران نیز برگرفته از صحبتی بود که عیسی با جوان ثروتمند نمود: «اگر می‌‌خواهی کامل شوی، برو آنچه داری بفروش و بهایش را به تنگدستان بده که در آسمان گنج خواهی داشت. آنگاه بیا و از من پیروی کن» (انجیل متی ۱۹:‏۲۱).
در دوران عهدجدید افرادی به‌‌صورت انفرادی و همچنین به‌‌صورت جمعی در مناطقی از فلسطین به ریاضت و گوشه‌‌گیری زندگی را سپری می‌‌کردند. "یوسفوس" مورخ یهودی می‌‌نویسد که خودش تعالیمی را از یک تارک دنیا به نام "بانوس" دریافت کرده بود. یحیای تعمیددهنده شخصی بود که بیشتر دوران جوانی خود را در بیابانهای یهودیه گذرانده بود. یکی از نمونه‌‌های ریاضت‌‌پیشگانِ ساکن در بیابان فرقۀ "اسین‌‌ها" بودند که از درون آنها گروه قمران به نگارش طومارهای دریای مرده دست زده بودند. همچنین بعضی از افراد متعصب فرقۀ فریسیان اهل ریاضت و زندگی سخت بودند.
اما هیچیک از مسیحیان کلیسای اولیه به‌‌صورت رسمی و گروهی به بیابان‌‌نشینی و ریاضت سخت روی نیاورده بود. بعضی اشخاص به‌‌صورت انفرادی برای وقف بیشتر به خدا و داشتن خدمتی موثرتر به اعمالی دست می‌‌زدند که بیشتر بنای شخصی بود تا ریاضت. به‌‌عنوان مثال یعقوب برادر خداوند عیسی به انجام دعاها و روزه‌‌های طولانی مشهور بود و روایت است که زانوانش بر اثر دعاهای طویل همچون شتران پینه بسته بود. در دوران اولیه مسیحیت زندگی مسیحی به‌‌عنوان یک زندگی پرهیزگارانه و به دور از زرق و برق و تجملات دنیوی تعریف می‌‌شد. تا اینکه تهدید به جفاها جماعتهای مسیحی را به‌‌سویی گرایش داد که مجبور شوند به‌‌صورت گروههای کوچک در انزوا و به‌‌صورت مخفی جمع شوند. آنها استاندارد اخلاقی بالایی داشتند و شهادت به‌‌عنوان یک کار بزرگ و با ارزش در سرسپردگی و وقف به خدا ارج گذاشته می‌‌شد. کلمنت اسکندریه و اریجن دو تن از معروف‌‌ترین پدران کلیسا اساس الاهیات ریاضت را پایه‌‌گذاری نمودند.
 

دلایلی  در استقبال از مسیحیت صومعه‌‌ها

جدا از مسیحیت نیز زندگی سخت و ریاضت مشتاقان خود را داشت. از زمانهای پیشین مردان و زنان در مصر و سوریه دهکده‌‌های خود را ترک می‌‌کردند تا در تنهایی و در معرض هوای آزاد، در گرسنگی و تشنگی به دانشی عمیق‌‌تر در باره جهان و نقش انسان در آن دست پیدا کنند و در یگانگی خود با خدا و جهان به تجربیات عرفانی و رمزی برسند. فرار به بیابان نشانه‌‌ای بود برای یافتن روشنایی و به یک تارک دنیا کمک می‌‌کرد تا با آمادگی و تمرکز بیشتر در شرایط بغرنج زندگی به انتخاب‌‌های درستی دست بزند.
البته به غیر از منوّر شدن و تعمق، عوامل گوناگون دیگری نیز در پیدایی و رشد صومعه‌‌ها نقش داشت. چرا که موضوع ریاضت و دل کندن از دنیا در ادیان دیگر شرقی از جمله هندویسم و بودیسم نیز وجود داشت. در این میان باید به نقش فلسفه و مکاتب فکری قبل از میلاد مسیح نیز اشاراتی نمود. فلسفه افلاطونی که دیدگاه و نگرشی دوگانه نسبت به جهان داشت همیشه جهان روحانی را در جایگاهی والاتر از جهان مادی قرار می‌‌داد. همچنین مکاتبی مانند مکتب ناستیکی (Gnosticism) که پیروان آن خود را اهل معرفت و دانش سرّی می‌‌دانستند به این دوگانگی دامن می‌‌زدند. در دیدگاه اهل معرفت، جهان مادی ناپاک و شریر و جهان روحانی پاک و مقدس تلقی می‌‌گردید. چنین دیدگاهی باعث می‌‌شد که عزلت‌‌گزینی و ریاضت به‌‌نوعی باعث آزادی و پالایش روح و بالا بردن معرفت و شناخت درونی نسبت به خدایی ‌‌شود که خود به جهان روحانی و مقدس تعلق داشت.
به‌‌علاوه جامعه نیز خود در گریز مردم از اجتماع و ساکن شدن در بیابان مؤثر بود. باید دانست که در جهان باستان واقعیت‌‌های خشنی همچون فساد اخلاقی وجود داشت و افراد زاهد و دیندار زیادی برای اینکه از آلودگی چنین فسادی در امان بمانند ترجیح می‌‌دادند که از اجتماع بگریزند و تارک دنیا شوند.
زمانی که کنستانتین امپراطور روم مسیحی شد و مسیحیت را دین رسمی امپراطوری اعلام نمود افراد زیادی به کلیساها هجوم آوردند و دیگر جفایی هم وجود نداشت. بدون شک افرادی که به کلیساها می‌‌پیوستند از زمینه‌‌های مختلفی بودند. مخصوصاً افرادی از زمینه‌‌های بت‌‌پرستی به کلیسا می‌‌پیوستند و تأثیرات و روش‌‌های نیمه‌‌بت‌‌پرستی را با خود به کلیسا می‌‌آوردند. تعهد به زندگی سراسر وقف شده در همه ایمانداران نبود و زندگی اخلاقی بر اساس کلام خدا در بین همه اقشار مسیحی جدی گرفته نمی‌‌شد. این موضوع برای اشخاصی که سعی داشتند در تقدس و دینداری زندگی کنند باعث عذاب بود. به این خاطر صومعه‌‌ها پناهگاههای مناسبی بود برای کسانی که از این تأثیر فساد اخلاقی رنج می‌‌بردند. در حقیقت رفتن از جامعه به‌‌سوی بیابا‌‌نها انتقاد از جامعه‌‌ای بود که نسبت به اخلاقیات بی‌‌تفاوت شده بود.
باید این را نیز اضافه نمود که در نگاه مردم عادی آن مناطق، انسانهای ساکن بیابان به‌‌عنوان مردان مقدس شناخته می‌‌شدند. مردم غذا و هدایای خود را به چنین زاهدانی تقدیم می‌‌کردند و آن اشخاص نیز به آنها در مواردی که احتیاج داشتند مشورت می‌‌دادند. بعضی از این زاهدان گوشه‌‌نشین به‌‌سختی خود را مجازات می‌‌کردند تا از تمایلات دنیوی آزاد شوند و این خصیصه برای مردم آن نواحی قابل تحسین و تمجید بود و برای همین بعضی از مردم راههای دور و درازی را برای دیدار از این افراد و رساندن خوراک به آنها طی می‌‌کردند.
 

پیدایی و گسترش صومعه‌‌ها

البته باید در شکوفایی و گسترش مسیحیتِ صومعه‌‌ها مراحلی را در نظر گرفت. در مرحله اول بسیاری در داخل کلیسا زندگی زاهدانه‌‌ای را در پیش گرفتند. سپس عده‌‌ای از آنان از جامعه دوری گزیده و زندگی در انزوا را در پیش گرفتند. زندگی پاک این افراد باعث جلب دیگران می‌‌شد. آنها در غارهای اطراف شهرها ساکن می‌‌شدند و از آن افراد مقدس تقلید و تبعیت می‌‌کردند. به مرور زمان لازم می‌‌شد که صومعه‌‌ای برای اجرای آداب و رسوم دستجمعی ساخته شود. در مرحله آخر، زندگی سازمان‌‌یافتۀ گروهی در داخل دیرها و صومعه‌‌ها شکل گرفت. این فرایند در قرن چهارم در مشرق زمین آغاز گشت و از آنجا به کلیساهای غرب راه یافت.
 

مسیحیت صومعه‌‌ها در شرق

بنیانگزار مسیحیت صومعه‌‌ها را شخصی به نام "آنتونی" می‌‌دانند که ساکن اسکندریه مصر بود (۲۵۱-‏‏‏‏‏‏‏۳۵۶ میلادی). او پس از مطالعۀ گفته‌‌های عیسی به جوان ثروتمند در انجیل متی باب ۱۹ آیه ۲۱ اموال خود را فروخت و آن را به فقرا بخشید. آنتونی از سن ۲۰ سالگی به بیابانی در مصر رفت و زندگی سخت و پرمشقتی را در غاری شروع نمود که به‌‌مدت ۹۰ سال ادامه داشت. او بیشتر اوقاتِ خود را در دعا و تعمق در حضور خدا می‌‌گذرانید. با گذشت زمان آنتونی مشهور شد و نامش بر سر زبانها افتاد و جوانان بسیاری تصمیم گرفتند به بیابان بروند و به او بپیوندند و از روش زندگی او تقلید نمایند. آنتونیِ جوان هرگز پیروان خود را به‌‌صورت یک  گروه منسجم سازماندهی نکرد بلکه هر کس در غار خود به ریاضت می‌‌پرداخت. آنچه از زندگی او در دست داریم در نوشته‌‌های اسقف شهر اسکندریه به نام "آتاناسیوس" موجود است که پس از مرگ آنتونی در سال ۳۷۹ میلادی به نگارش در آمد. آنتونی همیشه روزه می‌‌گرفت و با حضور مداوم در دعا و ریاضت به تمرین انکار نفس می‌‌پرداخت. او اعتقاد داشت که بارها توسط ارواح شریر مورد آزار و اذیت قرار گرفته تا دست از مقاومت و خودسازی خود بردارد. باور آنتونی این بود که با غلبه بر جسم می‌‌توان به خدا نزدیک شد. به نوشته آتاناسیوس آوازه شهرت آنتونی از مرزهای مصر نیز فراتر رفت و زاهدان زیادی در بخش شرقی امپراطوری روم اقدام به دوری از اجتماع و سکونت در بیابان نمودند.
ولی چه عاملی بود که آنتونی را چنین مشهور و تأثیربخش کرده بود؟ چه چیزی باعث می‌‌شد که اقشار مختلف مردم اعم از زنان و مردان و بخصوص جوانان از همه اموال، موقعیت اجتماعی، خانواده و دوستان خود چشم‌‌پوشی کنند و او را سرمشق و الگوی زندگی خود قرار دهند؟ به گفتۀ آتاناسیوس مردم بر این باور بودند که جهان پر از ارواح شریر است و برای رسیدن به زندگی ابدی جنگ با نیروهای شریر الزامی است و به‌‌نظر آنان نوع زندگی آنتونی انسان را آمادۀ مبارزه با چنین نیروهایی می‌‌کرد، مانند کسی که برای مسابقۀ کشتی تمرینات ویژه‌‌ای انجام می‌‌دهد تا برای روز مسابقه از آمادگی کافی برخوردار باشد.
البته همه افراد بیابان‌‌نشین همچون آنتونی و پیروانش دارای عقل سلیم و متعادلی نبودند. یکی از آنها که به "شمعون قدیس" معروف بود چند ماه تا گردن در خاک مدفون باقی ماند و سپس به بالای مناره‌‌ای رفت تا در آنجا زندگی کند. شمعون ۳۵ سال از عمر خود را بر بالای یک ستون در نزدیکی انطاکیه نشست! برخی دیگر در مزارع زندگی می‌‌کردند و مانند چهارپایان علوفه می‌‌خوردند. شخصی به نام "امون" از زمان اقدام به زندگی ریاضتی لباس خود را در نیاورده و استحمام نکرده بود. چنین افراد عزلت‌‌نشینی زنان را منشأ وسوسه و گناه می‌‌دانستند و به مرور از معاشرت و تماس با آنان خودداری می‌‌کردند. آنان برای مغلوب نمودن وسوسه جنسی به جز انگشت شست و سبابه بقیه را قطع می‌‌کردند! البته باید این افراد را افراطیون منحرفی دانست که بیشتر در شرق امپراطوری زندگی می‌‌کردند.
 
در قسمت دوم این مقاله که در شماره بعدی مجله کلمه به چاپ می‌‌رسد به پیدایی زندگی گروهی افراد تارک دنیا خواهیم پرداخت و اینکه چه حرکت‌‌هایی به تأسیس صومعه‌‌ها به‌‌صورت امروزی کمک نمود. همچنین به مسیحیت صومعه‌‌ها در قسمت غرب امپراطوری نظری خواهیم انداخت و در پایان مقاله به ارزیابی مسیحیت صومعه‌‌ها را از زوایای مختلف خواهیم پرداخت.