۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

عيسي به مرگ محكوم مي شود

عيسي به مرگ محكوم مي شود 

١در اين وقت پيلاطس دستور داد عيسي را تازيانه زدند
٢و سربازان تاجي از خار بافته بر سر او گذاشتند و ردايي ارغواني رنگ به او پوشانيدند.
٣و پيش او مي آمدند و مي گفتند: «درود بر پادشاه يهود!» و به او سيلي مي زدند. 
٤بار ديگر پيلاطس بيرون آمد و به آنها گفت: «ببينيد، او را پيش شما مي آورم تا بدانيد كه در او هيچ جُرمي نمي بينم.»
٥و عيسي درحالي که تاج خاري بر سر و ردايي ارغواني برتن داشت بيرون آمد. پيلاطس گفت: «ببينيد، آن مرد اينجاست.» 
٦وقتي سران كاهنان و مأموران آنها را ديدند، فرياد كردند: «مصلوبش كن! مصلوبش كن!» پيلاطس گفت: «شما او را ببريد و مصلوبش كنيد، چون من هيچ تقصيري در او نمي بينم.» 
٧يهوديان پاسخ دادند: «ما قانوني داريم كه به موجب آن او بايد بميرد، زيرا ادّعا مي کند كه پسر خداست.» 
٨وقتي پيلاطس اين را شنيد بيش از پيش هراسان شد
٩و باز به کاخ خود رفت و از عيسي پرسيد: «تو اهل كجا هستي؟» عيسي به او پاسخ نداد.
١٠پيلاطس گفت: «آيا به من جواب نمي دهي؟ مگر نمي داني كه من قدرت دارم تو را آزاد سازم و قدرت دارم تو را مصلوب نمايم؟» 
١١عيسي در جواب گفت: «تو هيچ قدرتي بر من نمي داشتي، اگر خدا آن را به تو نمي داد. از اين رو کسي که مرا به تو تسليم نمود، تقصير بيشتري دارد.» 
١٢از آن وقت به بعد پيلاطس سعي كرد او را آزاد سازد ولي يهوديان دايماً فرياد مي کردند: «اگر اين مرد را آزاد كني دوست قيصر نيستي. هرکه ادّعاي پادشاهي كند، دشمن قيصر است.» 
١٣وقتي پيلاطس اين را شنيد عيسي را بيرون آورد و خود در محلي موسوم به سنگفرش كه به زبان عبري آن را جباتا مي گفتند، بر مسند قضاوت نشست.
١٤وقت تهيّه فصح و نزديک ظهر بود كه پيلاطس به يهوديان گفت: «ببينيد، پادشاه شما اينجاست.» 
١٥ولي آنها فرياد كردند: «اعدامش كن! اعدامش كن! مصلوبش كن!» پيلاطس گفت: «آيا مي خواهيد پادشاه شما را مصلوب كنم؟» سران كاهنان جواب دادند: «ما پادشاهي جز قيصر نداريم.» 
١٦سرانجام پيلاطس عيسي را به دست آنها داد تا مصلوب شود. پس آنها عيسي را تحويل گرفتند.
____________________________________________________
تفسیر:

در اينجا، يوحنا آخرين‌ تلاشهاي پيلاطس‌ را براي آزادسازي عيسي، شرح‌ ميدهد. اين‌ بخش‌ توسط‌ سه‌ نويسنده ديگر انجيل‌ قيد نشده‌ است‌. پيلاطس‌ عيسي را بعد از تازيانه‌ زدن‌، به‌ مقابل‌ جماعت‌ آورد. سربازان‌ او را همچون‌ يك‌ پادشاه‌ آراستند. پيلاطس‌ اميدوار بود كه‌ جمعيت‌ ببيند كه‌ اين‌ مرد قابل‌ ترحم‌ نميتوانست‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ پادشاه‌ باشد. 
ليكن‌ نقشه پيلاطس‌ عملي نشد. رؤساي كهنه‌ و خدام‌ آنها فرياد زدند: "مصلوبش‌ كن‌! مصلوبش‌ كن‌!" عمدتاً رهبران‌ يهود بودند كه‌ خواهان‌ مرگ‌ عيسي بودند. يهوديان‌ معمولي نيز از رهبران‌ خود پيروي ميكردند (مرقس‌ 15: 11). پيلاطس‌ از يهوديان‌ ناراحت‌ شد و به‌ ايشان‌ گفت‌: "شما او را گرفته‌ مصلوبش‌ كنيد". پيلاطس‌ ميدانست‌ كه‌ يهوديان‌ نميتوانند مجرمين‌ را مصلوب‌ كنند. منظور او اين‌ بود: "با اين‌ مرد كاري نخواهم‌ داشت‌. اگر بر مصلوب‌ شدنش‌ اصرار داريد، خود اين‌ كار را بكنيد. ليكن‌ اگر اين‌ كار را بكنيد، البته‌ قوانين‌ روم‌ را نقض‌ كرده‌ايد." 
سپس‌ يهوديان‌ به‌ پيلاطس‌ گفتند كه‌ او خود را پسر خدا خوانده‌ است‌، و بر طبق‌ شريعت‌ يهود اگر كسي ادعا كند كه‌ همپايه خداست‌، بايد اعدام‌ شود (لاويان‌ 24: 16؛ يوحنا 5: 18 و تفسير آن‌ مشاهده‌ شود).
پيلاطس‌ گويا مردي خرافاتي بود. هنگاميكه‌ شنيد كه‌ عيسي ادعا كرده‌ كه‌ پسر خدا است‌، ترس‌ بر او چيره‌ شد. روميان‌ خدايان‌ مختلف‌ بسياري داشتند و بر اين‌ باور بودند كه‌ خدايان‌ ايشان‌ غالباً به‌شكل‌ انسان‌ بر زمين‌ ميآيند و از زنان‌ زميني صاحب‌ فرزند ميشوند. پيلاطس‌ از اين‌ ميترسيد كه‌ اگر نادانسته‌ "پسر" يك‌ خداي رومي را اعدام‌ كند، آن‌ خدا يقيناً از او انتقام‌ خواهد گرفت‌. هچنين‌ همسر پيلاطس‌ در مورد عيسي خوابي ديده‌ بود و به‌ شوهرش‌ هشدار داده‌ بود كه‌ كاري با او نداشته‌ باشد (متي 27: 19). لذا پيلاطس‌ بار ديگر عيسي را به‌ ديوانخانه‌ برد و سؤال‌ كرد: "تو از كجايي؟ آيا از زميني يا از آسمان‌؟" عيسي پاسخ‌ نداد. معلوم‌ نيست‌ كه‌ چرا عيسي در اين‌ هنگام‌ ساكت‌ ماند. وي قبلاً نيز به‌ برخي از سؤالات‌ پيلاطس‌ پاسخ‌ نداده‌ بود (مرقس‌ 15: 3-5 مشاهده‌ شود). شايد ميدانست‌ كه‌ پيلاطس‌ پاسخ‌ او را باور نخواهد كرد. از طرفي عيسي قبلاً به‌ آن‌ سؤال‌ جواب‌ داده‌ بود (يوحنا 18: 36-37). بنابراين‌ لزومي به‌ پاسخ‌ دوباره‌ نبود. 
پيلاطس‌ خشمگين‌ شد. وي فرماندار نظامي آن‌ ايالت‌ بود و اگر سؤالي ميكرد، انتظار پاسخ‌ داشت‌ و ميخواست‌ كه‌ ديگران‌ به‌ او احترام‌ گذارند. يقيناً انتظار داشت‌ كه‌ عيسي نيز به‌ او احترام‌ بگذارد. گذشته‌ از همه اينها، پيلاطس‌ قدرت‌ داشت‌ كه‌ در مورد مرگ‌ و زندگي عيسي تصميم‌ بگيرد و سؤال‌ كرد: "نميداني كه‌ قدرت‌ دارم‌ تو را صليب‌ كنم‌ و قدرت‌ دارم‌ آزادت‌ نمايم‌"؟
عيسي به‌ پيلاطس‌ فرمود كه‌ هر قدرتي كه‌ داشته‌ باشد، از بالا يعني از سوي خدا به‌ او داده‌ شده‌ است‌. هر قدرتي به‌ خدا تعلق‌ دارد (روميان‌ 13: 1). اين‌ امر ميتواند ما را تسلي دهد زيرا هنگاميكه‌ در معرض‌ شكنجه‌ و آزار قرار ميگيريم‌، بايد به‌خاطر داشته‌ باشيم‌ كه‌ كسانيكه‌ بر ما جفا ميكنند، بيش‌ از آن‌ حدي كه‌ خدا اجازه‌ ميدهد، بر ما قدرت‌ ندارند. به‌علاوه‌ پيلاطس‌ تنها شخصي نبود كه‌ در اين‌ خصوص‌ مسؤوليت‌ داشت‌. اگر وي عيسي را مصلوب‌ ميكرد، جرم‌ آن‌ تماماً بر دوش‌ او نبود. در واقع‌ بيشتر جرم‌ متوجه‌ قيافا، كاهن‌ اعظم‌ بود كه‌ عيسي را نزد پيلاطس‌ فرستاده‌ بود (يوحنا 18: 28). 
پيلاطس‌ بار ديگر سعي كرد يهوديان‌ را متقاعد سازد كه‌ به‌ آزادي عيسي رضايت‌ دهند. پيلاطس‌ قدرت‌ اين‌ را داشت‌ كه‌ عيسي را آزاد سازد، ليكن‌ نميخواست‌ با تقاضاي رهبران‌ يهود مخالفت‌ ورزد. وي در ايالت‌ يهوديه‌ خواهان‌ صلح‌ بود و ميخواست‌ كه‌ رهبران‌ يهود را خرسند نگاه‌ دارد. ليكن‌ يهوديان‌ نخواستند سخنان‌ پيلاطس‌ را بشنوند. بار ديگر اين‌ اتهام‌ را مطرح‌ ساختند كه‌ عيسي سعي داشته‌ خود را پادشاه‌ سازد. ايشان‌ گفتند كه‌ تنها يك‌ پادشاه‌ در امپراطوري روم‌ وجود دارد و آن‌ قيصر (- تمامي امپراطوران‌ رومي قيصر خوانده‌ ميشدند كه‌ كلمه رومي براي امپراطور بود.) است‌. بنابراين‌ عيسي در مقابل‌ قيصر قد برافراشته‌ است‌. آنگاه‌ يهوديان‌ به‌ پيلاطس‌ گفتند كه‌: "اگر اين‌ عيسي را مصلوب‌ نسازي، دوست‌ قيصر نيستي؛ اگـر او را آزاد كنـي با قيصـر مخالفت‌ كـرده‌اي". 
پيلاطس‌ بيشتر ترسيد. او ميدانست‌ كه‌ يهوديان‌ ميتوانستند گزارشهاي بدي از او براي قيصر بفرستند. و اگر امپراطور درمييافت‌ كه‌ پيلاطس‌ از يك‌ خائن‌ و شورشي حمايت‌ كرده‌ است‌، يقيناً براي او گران‌ تمام‌ ميشد. بنابراين‌ پيلاطس‌ به‌خاطر امنيت‌ خودش‌، تصميم‌ گرفت‌ كه‌ عيسي را مصلوب‌ سازد.
وقت‌ تهيه‌ فصح‌ بود، يعني روز تهيه سَبِّت‌ (شنبه‌) هفته فصح‌ و جمعه‌ بود (مرقس‌ 14: 12 و تفسير آن‌ مشاهده‌ شود). يوحنا ميگويد كه‌ قريب‌ به‌ساعت‌ ششم‌ بود يعني معادل‌ 12 ظهر يهودي. با اينحال‌ مرقس‌ مينويسد كه‌ عيسي در ساعت‌ 9 صبح‌ مصلوب‌ شد. بسياري از دانشمندان‌ كتاب‌مقدس‌ بر اين‌ باورند كه‌ يوحنا، زمان‌ را بر طبق‌ روش‌ رومي محاسبه‌ كرده‌ است‌ كه‌ بر مبناي آن‌ "ساعت‌ ششم‌" معادل‌ 6 صبح‌ بود (مرقس‌ 15: 25 و تفسير آن‌ مشاهده‌ شود). 
بعد از آنكه‌ پيلاطس‌ حكم‌ مصلوب‌ شدن‌ عيسي را صادر كرد، از يهوديان‌ پرسيد: "آيا پادشاه‌ شما را مصلوب‌ كنم‌؟" وي ايشان‌ را استهزاء ميكرد. رؤساي كهنه‌ گفتند: "غير از قيصر پادشاهي نداريم‌". ايشان‌ چقدر رياكار بودند؛ آنها از قيصر نفرت‌ داشتند و اين‌ را گفتند تا فقط‌ مقبول‌ پيلاطس‌ واقع‌ شوند. ليكن‌ با اين‌ حرف‌ خدا را تسليم‌ كردند زيرا كه‌ بر طبق‌ عهدعتيق‌، خدا تنها پادشاه‌ ايشان‌ بود (داوران‌ 8: 23؛ اول‌ سموئيل‌ 8: 7). بدينسان‌ سرانجام‌ رهبران‌ يهـود به‌ مراد خـود رسيدند. پيلاطس‌ عيسي را به‌ ايشان‌ - يعنـي به‌ سربازان‌ رومي - تسليم‌ كرد تا مصلوب‌ شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر